یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

یاسین امانت الهی خاطرات یک کودک سندرم داون

از شیر گرفتن یاسین نفس

سلام به همه یه چند روزی تاخیر داشتم واسه آقا یاسین بود کلاس کار درمانی بردمش انجا حسابی مشغول بودیم کار درمان یاسین واقعا از پیشرفتهای یاسین راضی بود و واقعا یاسین رو دوست داره  و بعدش هم با هزاران هزار ترفند یاسین رو از شیر گرفتم خیلی زیاد بی قراری میکرد . هم من هم باباش واقعا کلافه شدیم با اینکه یاسین نفس هنوز 2 ساله نیست اما دکتر گفت واسه وزن کمش مجبور هستین شیرش رو بگیرین باور کنید خودم پا به پای یاسین گریه میکردم خیلی سختم بود خیلی زیاد الان بعد از 3 روز کمی بهتر شده  یاسین مامان منو ببخش واسه این که بتونی غذا بخوری شیر رو قطعش کردم حلالم کن الهی قربونت برم ...
18 بهمن 1391

پدر و مادر

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن کوچک و کوچکتر می شود  ولی پدر یک خودکار شکیل و زیبا است که در ظاهر و ابوهتش را همیشه حفظ می کند خم به ابرو نمی آورد و خیلی سخت تر از این حرفها ست فقط هیچکس نمی بیند و نمی داند چقدر دیگر میتواند بنویسد بیایید قدردان باشیم                                                      بسلامت...
16 بهمن 1391

حرفهایی که همیشه ناگفته میماند

یکی از روزهایی که تو بغل مامان خوابیده بودم و سرم روی قلبش بود حرفهایی رو شنیدم که مطمئنم بامن بودچه اهنگ قشنگی........ پسرکم تمام لحظه هام پر از تو شده.... صبح ها که پامیشی وبا اون صدای نازت مامانو صدا میکنی دیگه خواب برام معنایی نداره به سمتت پر میکشم موقع شیر خوردنت که میشه واااااااااااااااااااای هر بار برای من مثل اولین باری هست که شیرخوردی کاش توهم یادت میومد چقدرقشنگ بود فکر کنم خیلی گرسنه بودی ؟؟؟؟؟ وقتهایی که با هم بازی میکنیم وقتیکه من قایم میشم وبعد مثلا تو منو پیدا میکنی اون قهقه زدنت به اندازه تمام دنیا برام ارزش داره هربار که یکم بیشتر قایم میشم وتو بغض میکنی تصمیم میگیرم ...
14 بهمن 1391

تولد کسری پسر خاله یاسین

سلام به همگی پریشب تولد پسر خاله یاسین بود به یاسین حسابی خوش گذشت یاسین ٢ تا خاله داره  خاله ندا خاله مهناز که یاسین بغل این بود یا اون هم تا کیک کسری رو اوردندیاسین با دستاش داخل کیک رفت یاسین ذوق زده شده بود واسه بادکنکها شلوغی اسباب بازیهااینم عکسهاش ...
13 بهمن 1391

باران می بارد

باران می بارد به حرمت کداممان ، نمی دانم !   من همین قدر می دانم باران صدای پای اجابت است   و خدا با همه جبروتش دارد ناز می خرد ، نیاز کن امشب هوای شیراز همانند دل ما بارانی است   ...
12 بهمن 1391

ایستادن یاسین مامان

خداوندا واسه همه نعمتهای خوب که به من عطا کردی سپاسگزارم یاسین مامان وقتی با چشمهای خوشکلت منو نگاه میکنی تو دلم اشوب بپا میشهجوری که همه ناراحتی که واست دارم از یادم میره شبها وقتی در اغوش میگیرمت تا شیره وجودم را نثارت کنم در دلم  دعا میکنم خدایا یاسین مامانی رو از همه بلاها حفظ کن هر چه نا خوشی داره از اون به من بده و هر چی شادی من دارم برسه به اون. یاسین نفس مامان با همه تمرینهایی که من و باباش براش انجام دادیم می ایسته خدایا هزاران هزار مرتبه شکر یاسین با کمک واکری که باباش واسش خریده راه میره تو تختش می ایسته جلو تلویزیون می ایسته عکساشو میزارم تا ببینید      &nbs...
12 بهمن 1391

عجب صبری خدا دارد!

  عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم. همان یک لحظه اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهانرا با همه زیبایی و زشتی ، بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.         عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پیمانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین زمین و آسمانرا واژگون ، مستانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها ...
12 بهمن 1391

وقتی مادر میشی

وقتی مادر میشی دیگه شب ها مثل آدمیزاد میخوابی و لنگ و پاچت توی حلق و دهن و راست روده شوهرت نمیره چون یه فرشته کوچولو کنارت خوابیده که تا غیژ و غیژ کنی روی تخت آنچنان زندگی رو نصف شب به کامت شیرین میکنه که قابل توصیف نیس وقتی مادر میشی و کمک نداری و چیزی به ظهر نمونده بایه دست پیاز داغ رو هم میزنی و با دست دیگه روی پاهای پسرت که بغلته رو میپوشونی و حاضری روغن داغ بره توی چشم هات ولی خال روی پای دخترکت نیفته و همزمان با دست های دیگه ای که بعد از بچه دار شدن یهو.وووو روییدن روی بدنت ادویه رو از تو کابینت در میاری و برای ظهر مهربون همسرت قیمه درست میکنی از نوع لیمو دارش...  وقتی مادر می شی و مثل همین دو دقیقه قب...
11 بهمن 1391

سالگرد ازدواج مامان و بابا

از وقتی با همیم روزها و روزها گذشت چه تلخ چه شیرین معبود را شاکرم که در تلخیها کنارم بودی، و شادیها را به کامم شیرین تر کردی، عزیزم لحظه های    بیقراریم سالگرد ازدواجمان مبارک من و همسرم دهم مهرماه هشتاد و هشت پیوند زناشویی بستیم خدا را شاکریم زندگی راحت و خوبی داریم از هر جهت از هم راضی هستیم مخصوصا" با آمدن یاسین خوشبختی ما کامل شد . انشاالله زندگی پر خیر و برکتی داشته باشیم   ...
11 بهمن 1391

نشستن یاسین

سلام دقیق یادم هست که 16 شهریور ماه شب بود که یاسین درکمال ناباوری من و باباش یکدفعه نشست البته نا گفته نماند که خیلی زیاد تمرین داشتم باهاش اما اون قدر خوشحال بودیم که فقط خدا میدونه حتما میپرسین چرا؟ اخه چون کارهای عادی یاسین واسه ما یه چیز محالی هست واسه همین در سن 16 ماهگی نشستن یه کار قشنگی حساب میشه خلاصه باباش بغلش کرد رفت پایین خونه مامان جونش که خبر بده همون لحظه منم به همه خبر دادم همه خوشحالی میکردند فردای اون روز پیش معلم یاسین رفتیم اون واقعا خوشحال شد قرار شد از اون جلسه راه رفتن کار کنیم ...
10 بهمن 1391