یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

یاسین امانت الهی خاطرات یک کودک سندرم داون

تولد تولد

سلام به همه اونهایی که میان و به وبلاگ ما سر میزنن سلام به همه بچه ها سلام به اون بچه هایی که امروز دنیا اومدن و پا به این دنیای خاکی گذاشتن تا حالا فکر کردین که ای کاش زمان بر می گشت به دوران بچگی ها مون  وای که چه دورانی بود خالی از هر دقدقه راحت دور از هر فکری اصلا متوجه اطرافمون نبودیم  وای چی بگم بگذریم این چند روز یاسین کلاس کار درمانی داشت خدا رو شکر بد نبود اما فقط گریه امانش نمیده  البته اینو بگم تو کلاس خسته میشه خلاصه هر طور بود کلاسش به اتمام رسید تا اومدیم خونه فردا  یعنی 24 بهمن ماه تولدخاله یاسین هست .خاله ندا واقعا واسه یاسین سنگ تمام گذاشته از وقتی که من حامله بودم گرفته ت...
23 بهمن 1391

نامه پدر و مادر پیر به فرزند خود

فرزندم وقتی من پیر میشوم امیدوارم من را درک کنی و با من صبور باشی اگر بشقابی را شکستم یا سوپ را روی میز ریختم به این دلیل است که قدرت بینایی من کم شده است امیدوارم در آن شرایط روی من فریاد نکشی افراد پیر خیلی حساس هستند خیلی افسرده و غمگین میشوند وقتی که رویشان فریاد میکشید وقتی قدرت شنوایی من کمتر شد،من نمیتوانم بشنوم که تو چه میگویی امیدوارم که مرا کر صدا نکنی تکرار کن آنچه را که گفتی یا آنرا برای من بنویس فرزندم من متاسفم من در حال پیرتر شدن هستم وقتی زانوهای من ضعیف تر شدند امیدوارم با من صبور باشی و مرا در بلند شدن کمک کنی مثل زمانیکه من تو را در راه رفتن کمک میکردم زمانیکه کودک بودی فرزن...
19 بهمن 1391

وقتی سکوت خداوند رو در زندگی خودم حس می کنم....

  وقتی که صورت پر از اشک یاسین می بینم که از درد کشش های سخت کاردرمانی خیس شده اند و نمی تونم بهش بفهمونم مامانی ،همه این کارها به نفع آینده وسلامتیته....   وقتی همسرمو می بینم که از درون داره تهی میشه اما وقتی با من روبه رو میشه وانمود می کنه همه چی آرومه و برای حتی یه بار هم غصه هاشو بیرون نمی ریزه... وقتی مامان یه فرشته معلول رو می بینم که از بس برای جابه جایی بچه اش بغلش کرده ، یه طرف دستاش کاملا بی حس شده و حتی نمی تونه به کارهای روزمره اش برسه... وقتی که با آدم های بی فکر و گستاخ روبه رو میشم که نمک رو زخم آدم می پاشند...   وقتی با اشتیاق زیاد...
19 بهمن 1391

دوران بارداری

روزها می گذشتند و عزیزم در وجودم  رشد می کرد با مراجعه به مطب یکی از بهترین دکتر های شیراز زیر نظر او رفتم . او  انواع آزمایش و سونگرافی را انجام داد و ازسلامتی فرزندم خبر می داد. در پنج ماهگی بارداری فهمیدم که فرزنم پسر است از اینکه رزندمان سالم بود خدا را شکر کردم و در آرزوی روی ماهش بودم . وسایل سیسمونی را به کمک مادرم فراهم کردیم خلاصه روزها گذشت تا به نه ماهگی رسیدم یک هفته به دنیا آمدن یاسین سونگرافی کردم و دکتر از سلامتی کامل او خبر داد و تاریخ سوم اردیبهشت را برای عمل سزارین نوبت داد  ...
18 بهمن 1391

روزی که تو را در وجودم حس کردم

سلام من و پدر یاسین چون در گیر یک سری از مشکلات یاسین بودیم نتونیستیم از همان بدو تولد خاطراتش را بنویسیم و هم کنون در ۲۰ماهگی عزیزمان مینویسیم دقیقا" یادم هست با خاله ندا بدرون آزمایشگاه رفتیم ۴ شهریور ۸۹ بود وقتی آزمایش گرفتن منتظر نشستیم یک ساعت طول کشید تا جواب آزمایش را گرفتیم و گفت مثبت است همانجا از خوشحالی گریه کردم و سریع به به همسرم تماس گرفتم و خبر دادم سپس به خانه مادرم رفتیم و به مامان جون خبر دادیم ظهر بابای یاسین با یک جعبه شیرینی به آنجا آمد ...
18 بهمن 1391

اولین عید یاسین نفس

  سال نود با همه خوبیها و بدیها خوشیها ناخوشیها رو به پایان است به کمک خاله ندا بهترین لباسها رو واسه یاسین خریدیم اما در دل من چه خبر بود خدا داند سر سفره هفت سین خدا رو شکر کردم واسه همه نعمتهاش واسه سلامتی که به ما عنایت کرده واز خدا خواستم فقط به من صبر بده از فردا به عید دیدنی رفتیم که یاسین از همه عموها داییها خالهها عیدیشو گرفت   عکسهای اولین عید یاسین امیر محمد - کسرِی - یاسین نفس - پارسا   آرمیتا - یاسین نفس - علی ...
18 بهمن 1391

یک سالگی یاسین

          از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . . تولدت مبارک              در شب زیبای میلادت تمام وجودم را که قلبی ست کوچک در قالب قابی از نگاه تقدیم چشمان زیبایت میکنم و با بوسه ای عاشقانه تولدت را تبریک می گویم آغاز بودنت مبارک     وقتی فهمیدم یاسین مشکل داره شروع کردم به دکتر بردن و چندین مراکز ژنتیک که همه میگفتن بیماری اون یا ارثی هست یا که سن بالای۰ ۳ ...
18 بهمن 1391

دندان در آوردنت مبارک

سلام به همگی یاسین مامان دیگه بزرگ شده شده تمام هستی مامان شده  نور چشم من و باباش هنوز نمیشینه البته کلاسهاش ادامه داره تازه مرواریدهای دهانش در امده خیلی بی تابی میکنه الان که کلاس میره معلمش رو نشستن باهاش کار میکنه دوست ندارم خیلی کسی تو صورتش نگاه کنه چون میترسم متوجه بشن اما وقتی کلاس میرم بچه هایی که مشکل یاسین رو دارن هم  مهربون گاهی اوقات ناشکری میکنم اما بعدش پشیمون میشم   ...
18 بهمن 1391

یاسین با چشمهای معصوم

سلام گل پسرم خیلی خیلی شیطون شده  زیر تخت میره زیر مبل میره عینک بیچاره باباش رو از رو چشماش میکشه تازگیها میگه مامان بابا اون قدر خوشحالم که خدا میدونه وقتی با معلمش در مورد یاسین صحبت کردیم معلمش میگه نسبت به بچه های خودش چند ماهی عقب هست من بیشتر بخاطر خود یاسین ناراحتم واسه این که تو فرهنگ ما ادمها جا نیفتاده که بجه های مثل یاسین هیچ فرقی با دیگر بچه ها ندارند بلکه حساس تر هم هستند من ناراحتم واسه فردا های یاسین و امثال یاسین که نه امکاناتی دارند نه ایندهای نه چندان خوب یاسین من مهربون  وقتی با اون چشمهای خاکستریش به من نگاه میکنه تو دلم بلوایی بر پا میشه که خدا داند       ...
18 بهمن 1391

سکوت

سکوت می کنیم.... به یاد تمام "دوستت دارم" هایی که در گلو ماند ! سکوت می کنیم... به احترام تمام خاطراتی که درودیوار زندگی را آذین بسته اند ! سکوت می کنیم... برای لحظه ای بیشتر باهم بودنمان . . . . و سکوت انگار سخت ترین کار ِ دنیاست ! سکوت می کنیم ! آخ ! دیدی چه شد ؟! من با همین کلمات سکوتم را شکستم....   ...
18 بهمن 1391